logo

من ز دربار حسین ابن علی ماهانه دارم
کي دگر چشم طمع بر مردم بیگانه دارم
تا گرفتم دست خط نوکری از مادر او
بر در دربار آن شه منصبی شاهانه دارم

صلوات شمار
جستجو
اوقات شرعی

آخرین مطالب
مطالب پر بازدید
برچسب ها
ادعیه اعلام مراسم سخنرانی و عزاداری دهه اول محرم جلسه هیئت ذاکران فاطمی اراک حاج_حسین_نیمه_وری حاج حسین نیمه وری حسین نیمه وری دعای کمیل با صدای حاج حسین نیمه وری روضه شب شهادت حضرت زهرا (س) با نوای حاج حسین نیمه وری روضه و سینه زنی آقا ابالفضل ع زمزمه روضه شب جمعه سرود مولودی امام حسن (ع) شب بیست و یکم ماه رمضان شب قدر شبهای قدر در امامزاده ها شعر شعر امام زمان شعر شهادت شعر مناجات شهادت امام علی صوت دقایقی از زمزمه و روضه حضرت زهرا س صوت مدح و مرثیه امام صادق(ع) صوت مراسم روضه و سینه زنی شب عاشورا مراسم سینه زنی مراسم شام غریبان مصلی بیت المقدس اراک مراسم شب قدر۲۳ ماه مبارک رمضان مراسم شب های قدر مراسم شب های ماه رمضان مراسم عزاداری شب شهادت حضرت زهرا (س) با نوای حاج حسین نیمه وری مشکی_پوشان_فاطمیه مولودی خوانی شب میلاد امام هادی(ع) در حرم حضرت ابالفضل مولودی خوانی شب ولادت امام حسن عسگری (ع) میلاد امام هادی نیمه وری هیئت _باب الحوائج_کوی امام علی ع کتیپ تصویری عتبات عالیات کلیپ اربعین حسینی کلیپ تصویری باب القبله امام حسین ع کلیپ تصویری روضه علی اصغرع کلیپ تصویری زمزمه مدح امیرالمومنین ع و مدح و روضه حضرت عباس ع کلیپ تصویری سینه زنی حضرت ابوالفضل ع کلیپ تصویری مدح و روضه حضرت ابالفضل ع کلیپ تصویری مدح و روضه حضرت ابوالفضل ع کلیپ جشن نیمه شعبان کلیپ فرازی از قرائت دعای پر فیض ندبه کلیپ فرازی از قرائت دعای پر فیض کمیل
بازدید شده ها
آمار سایت
  • 0
  • 39
  • 9
  • 651
  • 112
  • 10,014
  • 35,235
  • 451,983
  • 1,119,795
  • 193,454
  • 56,446
  • 2,570
  • شهریور ۲۷, ۱۴۰۰

اشعار شب یازدهم محرم- شام غریبان


باغبانان رفته اند وغنچه تنها مانده است
بلبلی در خیمه های سوخته جا مانده است
اشک در چشمان زینب ، خون به گوش کودکان
مشک،خالی در کنار دست سقا مانده است
جای طفل شیر خوار آغوش گرم مادرست
لیکن آن شش ماهه بر آغوش بابا مانده است
کیست تا زیر بغل گیرد اسیر درد را؟
محرمی دیگر برای زینب آیا مانده است؟
با دلی لبریزِ ماتم همره این کاروان
می رود اما دلش در قتلگه جا مانده است
با اسیران می رود طفلی سه ساله سوی شام
ردّ پای کوچکش بر روی صحرا مانده است
دست دشمن ها خشن،رخساره ی طفلان لطیف
جای سیلی بر رخ گلهای زهرا مانده است
هست از خونهای سرخ آن ز پا افتادگان
پرچم توحید اگر اینگونه بر پا مانده است
مرتضی اسدالهی صابر

 

اشعار شام غریبان – یوسف رحیمی

ماجرا هر چه بود پایان یافت

هر کسی بود عازم کویش

زنی انگار چشم در راه است

از سفر، چه می آورد شویش

**

لحظه ها بی قرار و دلواپس

غصه هایش بدون حد می‌ شد

مرد او از سفر نیامده بود

شب هم از نیمه داشت رد می ‌شد

**

آسمان تار و تیره و خونبار

آه آن شب نبود معمولی

نیمه ی شب پرید زن از خواب

آمده بود از سفر خولی

**

گفت خولی بگو چه آوردی

که چنین غرق تاب و تب شده ام

چیست سوغات تو که اینگونه

دل پریشان و جان به لب شده ام

**

گفت هر چند تحفه ی خولی

زر و سیم و طلا و درهم نیست

ولی این بار گنجی آوردم

که نظیرش به هر دو عالم نیست

**

چیزی از ماجرا نمی دانست

چشمش اما اسیر شیون بود

متحیر شد و سراسیمه

دید آخر تنور روشن بود

**

رفت با واهمه به سمت تنور

به سر و سینه زد نشست و گریست

ناگهان دید صحنه ای خونبار

آه این سر، سر بریده ی کیست؟

**

به سر او مگر چه آمده است

شده این گونه غرق خون، پرپر

بر لبش آیه های قرآن است

می دهد عطر زمزم و کوثر

**

سر او را گرفت بر دامن

خاک و خون پاک کرد از رویش

گفت بیچاره مادرت، اما

ناگهان حس نمود پهلویش ـ

**

ـ بانویی قد خمیده ، آشفته

که گرفته ست دست بر پهلو

ضجه که می زند همه عالم

روضه خوان می شود شبیه او

**

گفت بانو تو کیستی که غمت

قاتل این دلِ پر از محن است

گفت من دختر پیمبرم و

این سر غرق خون، حسین من است

**

گفت: دیدم میانه ی گودال

غرق خون بود پیکرش ای وای

پیش چشمان زینبم می رفت

بر سر نیزه ها سرش ای وای

**

با دو چشم ترش روایت کرد

یک جهان درد و داغ و ماتم را

گفت از نیزه ها که بوسیدند

بوسه گاه نبی اکرم را

**

گفت از خیمه های آل الله

گفت از ماجرای غارت ها

گفت با چشم های خونبارش

از شروع همه مصیبت ها

**

آتشی که گرفت راه حرم

پیش از این در مدینه برپا شد

پشت در که شکست بازویم

پای دشمن به خیمه ها وا شد

**

اگر امروز روی دستانش

کُشتن شیرخواره ممکن شد

این سه شعبه ز جنس میخی بود

که سبب ساز قتل محسن شد

**

گفت غصه اگر چه بی پایان

ولی این قصه انتها دارد

می رسد وارثی به خونخواهی

خونِ مظلوم خونبها دارد

یوسف رحیمی

 

اشعار شام غریبان

شب که آمد سواره ها رفتند

ماه با ماه پاره ها رفتند

با پدر شیرخواره ها ماندند

مادر شیرخواره ها رفتند

لااقل دلخوشی خوبی بود

حیف شد گاههواره ها رفتند

ام کلثوم و زینب و اصلا

همه ی رخت پاره ها رفتند

بعد از انگشتر و النگوها

یک به یک گوشواره ها رفتند

ما نبودیم پس نمیدانیم

با چه وضعی ستاره ها رفتند

اگر شاعر این شعر را میشناسید لطفا اطلاع دهید

موضوعات مرتبط: شب یازدهم شام غریبان ,

 

هنگام غروب، موج تنها مانده

خورشید دلش آن‌سوی دریا مانده

از دیده‌ی خون‌گرفته‌اش فهمیدم

یک ماهی سرخ بین صحرا مانده!

عمار موحد

از خیمه همه اهل حرم را بردند

از پیش نگاهم جگرم را بردند

بستند تمام یاسها را به طناب

در بند اسارت پسرم را بردند

وقتی که بریدند سرم را ز قفا

انگشتر و خود و سِپرم را بردند

تا مادر خسته‌ام عزادار شود

پیراهن دست مادرم را بردند

آن نیزه‌ سوارها که می‌خندیدند

بر شانه‌ی خویشتن سرم را بردند

دیدند کسی نیست مرا یار شود

با تیر، توانِ پیکرم را بردند

در پیش نگاه مادری غمدیده

گهواره‌ی طفل پرپرم را بردند

در خاک نهادم بدنش را اما

قنداقِ علیِ اصغرم را بردند

کردند تمام خیمه‌ها را غارت

حتّی سر طفل مضطرم را بردند

بر نیزه نشسته بودم و می‌دیدم

با پای برهنه دخترم را بردند

می‌دید اباالفضل، ولی با سیلی

بر ناقه سوار و خواهرم را بردند

دیدند که من داغ برادر دارم

مشک و علمِ برادرم را بردند

افتاد عمود خیمه بر روی زمین

تا آبروی دلاورم را بردند

 ای وای یکی میان آتش می‌گفت

عباس بیا که معجرم را بردند

همراهِ غزالانِ حریم زهرا

تا شام، دل شعله‌ورم را بردند

تا زینب بی‌پناه را زَجر دهند

تا کوفه و شام، خنجرم را بردند

تا مادرم از مدینه آید آنجا

در کنج تنورشان سرم را بردند

 

شاعر: رضا باقریان

حضرت زینب(س)-شام غریبان

می روم امّا بدان جانم کنارت مانده است

تا قیامت یا اخا، دل بیقرارت مانده است

گر چه این گلبرگ ها را می برند از گلشنت

غم مخور یک باغ پرپر در کنارت مانده است

می روم با ساربان همراه خسته کاروان

دست یاران بسته امّا اقتدارت مانده است

بر گلویت جای بوسه، کار خود را کرده است

لااقل بر حنجرت جای زیارت مانده است

جسم خورشیدیت ای سالار زینب شد کبود

بسکه این عریان بدن زیر حرارت مانده است

کوفه در راه است و ما آماده ی آوارگی

روز روشن رفته امّا شام تارت مانده است

هر یکی از دختران با دیگری نجوا کند:

روی گوشت جای زخم گوشوارت مانده است

وقت توزیع غنائم هستی ام تقسیم شد

در حرم امّا صدای شیرخوارت مانده است

بردن نام شریفت جرم زینب شد ولی

با دعای خواهر شب زنده دارت مانده است

نعش های پاره و عریان و بی سر جای خود

بر غم ما خنده های نیزه دارت مانده است

خطبه هایت گر چه این جا سنگباران شد ولی

ترجمان خطبه های آشکارت مانده است

ای تنت با خاک یکسان از هجوم اسب ها

هر طرف عضوی ز نعش خاکسارت مانده است

ای تمام آرزوی انبیا و اولیاء

رفتی و عالم هماره داغدارت مانده است

مانده بر لب نغمه ی یا لیتنا کنّا معک

عقده بر دل ها از این ترک مزارت مانده است

شام غریبان

دستان باد موی تو را شانه می کند

خون بر دل پیاله و پیمانه می کند

از داغ جانگداز جبین شکسته ات

زخمی عمیق بر جگرم خانه می کند

رگهای حنجر تو به گودال گوییا

با دوست، گفتگوی صمیمانه می کند

ذبحت عظیم بود و زبان مرا برید

حالا ببین چه با دلِ دردانه می کند

از آتش خیام حرم دشت روشن است

این شعله ها چه با گل و پروانه می کند

باور نمی کنم به خدا باغ لاله را

دست عدو شبیهِ به ویرانه می کند

بادِ خزان چه حمله ی نامردمانه ای

بر ساقه ی شقایق و ریحانه می کند

زینب که گیسویش ز مصیبت سفید شد

گیسوی دختران تورا شانه می کند

حالا که نام دخت علی بر لبم نشست

غم های عالمی به دلم لانه می کند

هر روز و هر کجا که به بن بست می رسم

دل را نصیب رزق کریمانه می کند

گاهی دلم برای حرم تنگ می شود

گاهی هوای مستی میخانه می کند

باران چه با زمین عطشناک کرده است

عشق حسین با من دیوانه می کند

برخیز حسین که خواب خوش به تو نمی آید

به زینب هم بی برادری نمی آید

نازت راخریدارم بلند شو ای برادر

که بی تو رفتن از اینجا به زینبت نمی آید

برای خاطر زهرای کوچکت بلند شو

یتیمی و اسیری هم به این دختر نمی آید

به همراه یتیمان حرم روم اسارت

ولی سیلی و طعنه و کتک به ما نمی آید

دعایی زیر لب دارم خدایا از ته دل

جواب هیچ طفلی نشود بابا نمی آید

شاعر : جواد قمری

در غروبی میان آتش و دود

پسری را به نیزه ها بردند

روز ما شد سیاه، از وقتی

سحری را به نیزه ها بردند

بی تعادل شد آسمان، یعنی

قمری را به نیزه ها بردند

همره شیرخواره ای انگار

مادری را به نیزه ها بردند

چشم زینب اگر که کم سو شد

نظری را به نیزه ها بردند

دختری بینِ خیمه شد تنها

پدری را به نیزه ها بردند

چه بگویم ز ماتم زینب

چه سری را به نیزه ها بردند

اصغری را به نیزه ها بستند

اکبری را به نیزه ها بردند

 

 

رضا باقریان

کو یک نفر که فکر دل زار ما کند

فکری به حال تشنگیِ بچه ها کند

عباس من کجاست، از این جسم بی کفن

این دشنه های سر به هوا را جدا کند

از گیسُوان دخترک نازدانه ای

این پنجه های مرد عرب را را رها کند

اینگونه که پرید کسی روی سینه ات

دارم یقین که ذبح، تو را از قفا کند

آن بغض ها که از پدرم مانده در دلش

حالا چه خوب می شود آن را ادا کند

با ساربان بگو مَکشد خنجر از نیام

قدری حیا به خاطر خیرالنسا کند

با کعب نی به سمت خرابه روان شدم

باید علی به پیکر تو  بوریا کند

رضا باقریان

 

یکی بال و پرش آتش گرفته

و چشمان ترش آتش گرفته

ز سوز تشنگی در بین خیمه

تمام پیکرش آتش گرفته

بگوئید از نجف حیدر بیاید

که موی دخترش آتش گرفته

میان خیمه ها ای دادِ بی داد

بمیرم معجرش آتش گرفته

یکی در خیمه ها دنبال آب است

گلوی اصغرش آتش گرفته

تمام هستی اش رفته به غارت

که یاس پرپرش آتش گرفته

از آن تیری که رأسش را جدا کرد

صدای مادرش آتش گرفته

و در گودال زیر دشنه می دید

نگاه خواهرش آتش گرفته

همه دیدند، از خیمه چگونه

نفَس در حنجرش آتش گرفته

کنار جسم عریان برادر

یکی بال و پرش آتش گرفته

رضا باقریان

 

شام غریبان شده در کربلا
طفل سه‌سالۀ حسین گم شده

عمّه، سراسیمه، به دنبال او
سینۀ او غرق تألّم شده

هر سگ درّنده پیِ کودکی
عجب به کودکان ترحّم شده!

نام حسین است که اهل حرم
بر لبِ عطشان، مترنّم ‌شده

جسم عزیز فاطمه از جفا
زخمیِ تیغ و خنجر و سُم شده

غرقه به خون شده تنِ کربلا
چو موجِ دریا، متلاطم شده!

 

نفرین به نیزه ها که تو را می برند ، حسین!
نفرین به کوفیان که درین لشکرند، حسین!
آه از غروب روز دهم…این چه مغربی ست…
سردارهای عشق، چرا بی سرند؟ ، حسین!
این چشمهای حضرت عباس …(یا قمر!)
دلواپس گلوی علی اصغرند ، حسین!
سر می بُرند مدعیان ِ امور دین
سیم و زر و حکومت ری می خرند، حسین!
بادا حرامشان همه ی روزهای عمر
آنها که دزد ِ جامه و انگشترند ، حسین!
این اسب ها که روی تن ماه می دوند
فردا شغال های صف محشرند حسین!
*
دیدی که پا به پای عطش هات آمدند؟
این دستها! که ساقی ِ آب آورند، حسین!

 

بر شام غریبان تو ، می گرید ماه

در سوگ تو، سینه ی جهانی ، پرآه

خون بود و جنون و عشق در روزِ دهم

« لا یَــوْم ، کَیَــــوْمَکَ اباعبــــدالله »

***مجید آخته***

(بجنورد)

 

حضرت زینب(س)-شام غریبان-بصیرت سیاسی

بگذار تا این باده آتشگون بماند

همرنگ با افسانه و افسون بماند

بگذار تا در جبر ذهن کج‌مداران

این کارها بر گردن گردون بماند

رفتند یاران پرخروش و برنگشتند

این داغ تا کی بر دل کارون بماند؟

شهرت ندارد عاشقی بی نام معشوق

لیلی تجلی کرد تا مجنون بماند

آری توان یک عمر از زلفش سخن گفت

اما کجا بی لطف او مضمون بماند؟

یا رب ظهور یار را نزدیک‌تر کن

در پرده تا کی حسن روزافزون بماند؟

وقتی که خون پیروز بر شمشیر باشد

کی نام عاشق بی نثار خون بماند؟

همراه موسی بودن این‌جا افتخار است

اما برای آن‌که با هارون بماند

گفتی که در زقّوم خود صهیون بمیرد

گرم از طراوت شاخه‌ی زیتون بماند

ما در تب غزّه خروشی تازه دیدیم

از انقلاب سرخ تو آوازه دیدیم

غزّه، زمینش، آسمانش، کوچه‌راهش

مردان، زنان و کودکان بی‌پناهش

هیهات مناالذله می‌گویند آری

راه شرف را در تو می‌جویند آری

آن‌جا که دیدی با سپاهش آمده حر

می‌ریخت از لب‌های تو اندرز چون در

شکر خدا گفتی و مردم را شکایت

خواندی در آن‌جا از پیمبر این روایت:

دیدید اگر مصداق ظلم بی‌حد آمد

دیدید اگر که جائری بر مسند آمد

فرقی نمی‌داند حلالی از حرامی

اسلام را دیگر نمانده غیر نامی

آن‌جا اگر گرم سکوت خویش بودید

تنها به فکر کسب قوت خویش بودید

حق است حق را که شما را کور سازد

همراه آن بیداد گر محشور سازد

ای خون تو احیاگر همگامی ما

سرچشمه‌ی بیداری اسلامی ما

ای عطر تو جاری به لبخند بسیجی

نامت همیشه نقش سربند بسیجی

با من بگو داغ تو با دل‌ها چه‌ها کرد؟

هجران تو با زینب کبری چه‌ها کرد؟

شوق تو عاشق را به صحرا می‌کشاند

زینب جدایی از تو را کی می‌تواند؟

با آن‌که آتش خیمه در خیمه به پا بود

زینب سراسیمه میان خیمه‌ها بود

تا در پس آتش عزیزی جا نماند

در خیمه زین‌العابدین تنها نماند

هر خیمه بر تن داشت چون پیراهن آتش

هر کودکی را بود دامن دامن آتش

اموال زهرا را به غارت برد دشمن

آن بهترین‌ها را اسارت برد دشمن

زیور اگر در دست مادر بود بردند

خلخال اگر در پای دختر بود بردند

دشمن به زعم خود سرود فتح می‌خواند

بر پیکر پاک شهیدان اسب می‌راند

هر هق‌هقی هر ناله‌ای فریاد گشته

مژده رباب آب فرات آزاد گشته

اما کجا یاد گل پرپر نباشی؟

یاد لب خشک علی‌اصغر نباشی

اما کجا از دل غم دیرین رود باز

آب خوشی از این گلو پایین رود باز

خواهر به دنبال برادر بود آن‌جا

در جست‌وجوی جسم بی‌سر بود آن‌جا

ناگاه شیری دید در زنجیر پنهان

جسمی به زیر نیزه و شمشیر پنهان

از نیزه و شمشیرها وقتی گذر کرد

صد بار از جان خودش صرف نظر کرد

سبط نبی را غرقه در خون دید آن‌جا

زخم از ستاره بر تن افزون دید آن‌جا

می‌گفت شرح ماجراها را گزیده

لب‌های زینب روی رگ‌های بریده

وقت وداع آمد، وداع جان چه سخت است

بر خواهر تو صبر در هجران چه سخت است

باید تو را با کشته‌ها تنها گذارد

جسم تو را بر خاک صحرا وا گذارد

شام غریبان

همین ‌که روز بر آن دشت، طرحی از شب ریخت
هزار کوه مصیبت به دوش زینب ریخت
نظاره کرد چو «شمس الشّموس» بی‌سر را
به گوش گوش فلک، ناله ناله یا رب ریخت
جهان برای همیشه سیاه شد چون شب
ز چشم‌های ترش هرچه داشت کوکب ریخت
چه بود نیّت ناآشکار ساقی غم؟
که جام زینب غم‌دیده را لبالب ریخت
کشاند کرب و بلا را به شام و بام فلک
هزار فصل طراوت به باغ مذهب ریخت
زبانه‌های کلامش به جان دم‌سردان
شراره‌ها شد و آتش‌نشانی از تب ریخت
اگر همیشه ببارند ابرهای جهان
نمی‌رسند به آن اشک‌ها که زینب ریخت

 

شام غریبان

دردها هست، ولی فرصت گفتاری نیست
عازمم قافله را قافله سالاری نیست
بگذارید بمانم به برش یک امشب
تا نگویند بر این کشته عزاداری نیست
پای یک طفل نبینی که پر از خون نشده
دیده بگشا که به باغت گل بی خاری نیست
بر تو هر زخم تنت گریه کند گریۀ خون
کس نگوید زغمت دیدۀ خونباری نیست
غم اطفال فراری به بیابان چه خوری
عمه با ماست نگویی که مددکاری نیست
آفتاب و عطش و داغ، همه سوزان لیک
غیر تَب بر سر بیمار، پرستاری نیست

شام غریبان

بنویسید که جز خون خبری نیست که نیست

به تن این همه سردار سری نیست که نیست

بنویسید که خورشید به گودال افتاد

و پس از شام غریبان سحری نیست که نیست

آتش از بال و پر سوخته جان می گیرد

زیر خاکستر ما بال و پری نیست که نیست

یک نفر سمت مدینه خبرش را ببرد

پس از این ام بنین را پسری نیست که نیست

یا به آن مادر سرگشته بگویید: نگرد

چون ز گهواره ی اصغر اثری نیست که نیست

تازیانه به تسلای یتیمی آمد

تازه فهمید که دیگر پدری نیست که نیست

حضرت زینب(س)-شام غریبان

به خاطر می سپرد آن لحظۀ دیدار رویت را

برای آخرین بار آمد و بویید رویت را

گلی پامال زیر سم اسبان یافت خاک آلود

و در خاشاک و خون و خس به هم پیچیده مویت را

نگاهی دوخت بر چشم و لب و دندان خونینت

جلوتر آمد و بوسید رگ های گلویت را

لبت تشنه … ولی جانت لبالب دید از دریا

و سرگرم شنیدن بود با نی گفتگویت را

شب شام غریبان رفته رفته دشت را پر کرد

دوباره خم شد و بوسید رگ های گلویت را

حضرت زینب(س)-شام غریبان

سرش به نیزه به گل های چیده می ماند

به فجر از افق خون دمیده می ماند

یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا

به نخل سبز ز ماتم تکیده می ماند

میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم

به آهویی که ز مردم رمیده می ماند

شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی

به لاله های ز حنجر دریده می ماند

رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است

به آن که رنج نود ساله دیده می ماند

امام صادق حق پشت ناقه ی عریان

به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند

شوم فدای شهیدی که در کنار فرات

به آفتاب به خون آرمیده می ماند

هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟

نگاه تو به دل داغ دیده می ماند

حکایت “احد” و اشک چشم خونینش

به اختران ز گردون چکیده می ماند

امام حسین(ع)-عصر عاشورا-شام غریبان

ما را نمانده است دگر وقت گفتگو

تا درد خویش با تو بگوییم مو به مو

از خار، گرچه گرد حرم پاک کرده ای

تا شام و کوفه راه درازی است پیش رو…

خون گوشواره ها زده بر گوشهایمان

صد بغض مانده جای گلوبند در گلو

تنها گذاشتیم تنت را و می رویم

اما سر تو همسفر ماست کو به کو

بی تاب نیستیم…خداحافظت پدر!

بی آب نیستیم …خداحافظت عمو!

اشعار شام غریبان – داود رحیمی

 

زقعر گودی مقتل به عرش تابیدی

رضا شدی به رضای خدا و خندیدی

 

عزیز من چه لباسی است بر تنت کردی؟

 به جای گل پر نیزه است اینکه پوشیدی

 

تمام هستیِمان را عدو به غارت برد

 مرا به دست که دادی که تخت خوابیدی؟

 

سرت که رفت تنت ماند و نعل این اسبان

کبود مثل شبی، چون جدا ز خورشیدی

 

شدی تجلی حق و حکایت موسی

خدا به جسم تو تابید و بعد پاشیدی

 

زمین کِنِس شد و یک قطره هم نزد بالا

چقدر پا به زمین زیر تیغ کوبیدی!

 

تمام دشت تنش را به جسم تو مالید

 به دست نعل خودت را به دشت بخشیدی

 

و تیغ هم ادبش کار دستمان داده

مصیبتی شده این حنجری که بوسیدی!

 

داود رحیمی

 

اشعار شام غریبان – محسن مهدوی

 

لابلای آن شلوغیها

 

عاقبت بر سینۀ تو جا گرفت

آنکه آخرسر تو را از ما گرفت

 

همره خود دشنه ای آورده بود

در همان دم ماجرا بالا گرفت

 

پنجه بر گیسوی تو انداخت و

از همان پشت سرت سر را گرفت

 

چشمهایت چون دهانت باز شد

گردنت را با دو دستش تا گرفت

 

تا صدای ناله ات را نشنود

گوش خود را زینب کبری گرفت

 

هستی و دار و ندارش بودی و

خنجری از او تو را یکجا گرفت

 

لابلای آن شلوغیها ، بگو

چشم زهرا را کسی آیا گرفت

 

محسن مهدوی

 

اشعار شام غریبان – وحید قاسمی

 

هق هق النگوها

 

وای من خیمه ها به غارت رفت

گیسویی روی نی پریشان شد

وسط چند خیمه ی سوزان

خواهری دل شکسته حیران شد

**

وای من چادری به یغما رفت

بانویی معجرش در آتش سوخت

مرد بیمار این حرم تنهاست

نیمه ای از بسترش در آتش سوخت

**

شعله و دود تا فلک می رفت

کربلا هم سقیفه ای دارد

به لب کُند تیغ خرده نگیر!

هرکه اینجا وظیفه ای دارد

**

عاقبت هرچه بود، با سختی

سرخورشید را جدا کردند

مرد خورجین به دستی آوردند

صحبت از درهم وطلا کردند

**

مرد خورجین به دست با سرعت

سمت دارالعماره می تازد

مرد خوش قول ِ کوفه با جیبی

مملو ازگوشواره می تازد

**

باد تند خزان چه سوزی داشت!

چند برگی ز لاله ای گم شد

در هیاهوی زیور زینب

گوشوارِ سه ساله ای گم شد

**

وای از هق هق النگوها

آسمان هم به گریه افتاده

درشلوغی ِ عصرعاشورا

حرمله یاد هدیه افتاده

**

حرف خلخال را دگر نزنید

درد ِسرسازمی شود به خدا

دختران تازه یادشان رفته

زخم ها باز می شود به خدا

**

سرعباس را به نیزه زدند

تا ببیند چه بر حرم رفته

تا ببیند نگاه یک لشگر

سمت بانویی محترم رفته

 

وحید قاسمی

سالار زینب(س)

اینهمه راه دویدم به سوی دلدارم

به امیدی که در این دشت برادر دارم

 

تو دعا کن که کنار بدنت جان بدهم

فکر ِ همراهیِ با شمر دهد آزارم

 

یک عبا داشتی و خرج علی اکبر شد

با چه از روی زمین جسم تورا بردارم

 

به وداع ِ من و تو خیره بُوَد چشم ِ رباب

خواندم از طرز ِ نگاهش که منم دل دارم

 

خیز و نگذار که ما را به اسیری ببرند

منکه از راهیِ بازار شدن بیزارم

(سعید خرازی)

 

    امان از دل زینب(س)

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

 

سراغ سرت را من از آسمان و

سراغ تنت از بیابان بگیرم

 

تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه

من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم

 

حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است

من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم

 

رسیده کجا کار ِ زینب که باید

سرت را من از این و از آن بگیرم

 

کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا

برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم

 

تو گفتی که باید بسوزم، بسازم

به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم

 

قرار ِ من و تو شبی در خرابه

پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم

 

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل

برایِ تو از عشق پیمان بگیرم

(محمد رسولی)

   امان از دل زینب(س)

رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده

در فضا رایحه‌ای روح‌فزا افتاده

 

سر ِ تو می‌رود و پیکر تو می‌ماند

از هم آیاتِ وجودِ تو جدا افتاده

 

آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند

آتش آن است که در خیمه یِ ما افتاده

 

دم ِ گودال دلم ریخت که انگشتت کو؟

حق بده خواهرت اینگونه ز پا افتاده

 

عاقبت دید رباب آنچه نباید می‌دید

آنقدر زار زده تا ز صدا افتاده

 

من به میل خود از اینجا نروم، میبَرَدَم

تازیانه که به جانِ تن ما افتاده

 

میشمارم همه طفلان حرم را دائم

وای که دخترکت باز کجا افتاده؟

 

زجر رفته ست سراغش که بیارد او را

آمد اما به رویش پنجه به جا افتاده

 

هق هقش پاسخ من شد که از او پرسیدم

دو سه دندانِ تو ای عمه چرا افتاده؟

(محمد رسولی)

 

آتش به دلٍ رنج بدیده مزنید

با هر چه که دستتان رسیده مزنید

مال خودتان هرچه که داریم اما

برصورت دختران کشیده مزنید

شاعر: مجتبی درویشی شانی

   امان از دل زینب(س)

وایِ من خیمه ها به غارت رفت

گیسویی رویِ نی پریشان ماند

وسط چند خیمه سوزان

خواهری دل شکسته حیران ماند

***

وایِ من چادری به یغما رفت

بانویی معجرش در آتش سوخت

مَردِ بیمار خیمه یِ توحید

نیمی از بسترش در آتش سوخت

***

عاقبت هرچه بود با سختی

سر ِ خورشید را جدا کردند

مرد خورجین به دستی آوردند

صحبت از دِرهَم و طلا کردند

***

مرد خورجین به دست با سرعت

سوی دارالعماره میتازد

مرد خوش قول کوفه با جیبی

مملو از گوشواره میتازد

***

بادِ تند خزان چه سوزی داشت

چند برگی ز لاله ای گم شد

در هیاهوی غارت خیمه

گوشوار سه ساله ای گم شد

***

وای از هق هق ِ النگوها

آسمان هم به هق هق افتاده

داس ِ بی رحم کینه بر جانِ

غنچه های شقایق افتاده

***

سر عباس را به نیزه زدند

تا ببیند چه بر حرم رفته

تا ببیند نگاه یک لشگر

به سوی چند محترم رفته

(محسن عرب خالقی)