logo

من ز دربار حسین ابن علی ماهانه دارم
کي دگر چشم طمع بر مردم بیگانه دارم
تا گرفتم دست خط نوکری از مادر او
بر در دربار آن شه منصبی شاهانه دارم

صلوات شمار
جستجو
اوقات شرعی

آخرین مطالب
مطالب پر بازدید
برچسب ها
ادعیه جلسه هیئت ذاکران فاطمی اراک حاج_حسین_نیمه_وری حاج حسین نیمه وری حسین نیمه وری دعای کمیل با صدای حاج حسین نیمه وری روضه شب شهادت حضرت زهرا (س) با نوای حاج حسین نیمه وری روضه و سینه زنی آقا ابالفضل ع زمزمه روضه شب جمعه سرود مولودی امام حسن (ع) شب بیست و یکم ماه رمضان شب قدر شبهای قدر در امامزاده ها شعر شعر امام زمان شعر شهادت شعر مناجات شهادت امام علی صوت دقایقی از زمزمه و روضه حضرت زهرا س صوت مدح و مرثیه امام صادق(ع) صوت مراسم روضه و سینه زنی شب عاشورا مراسم سینه زنی مراسم شام غریبان مصلی بیت المقدس اراک مراسم شب قدر۲۳ ماه مبارک رمضان مراسم شب های قدر مراسم شب های ماه رمضان مراسم عزاداری شب شهادت حضرت زهرا (س) با نوای حاج حسین نیمه وری مشکی_پوشان_فاطمیه مولودی خوانی شب میلاد امام هادی(ع) در حرم حضرت ابالفضل مولودی خوانی شب ولادت امام حسن عسگری (ع) میلاد امام هادی نیمه وری هیئت _باب الحوائج_کوی امام علی ع کتیپ تصویری عتبات عالیات کلیپ اربعین حسینی کلیپ تصویری باب القبله امام حسین ع کلیپ تصویری روضه علی اصغرع کلیپ تصویری زمزمه مدح امیرالمومنین ع و مدح و روضه حضرت عباس ع کلیپ تصویری زمزمه و روضه حضرت رقیه س کلیپ تصویری سینه زنی حضرت ابوالفضل ع کلیپ تصویری مدح و روضه حضرت ابالفضل ع کلیپ تصویری مدح و روضه حضرت ابوالفضل ع کلیپ جشن نیمه شعبان کلیپ فرازی از قرائت دعای پر فیض ندبه کلیپ فرازی از قرائت دعای پر فیض کمیل
بازدید شده ها
آمار سایت
  • 2
  • 137
  • 90
  • 260
  • 137
  • 1,592
  • 8,302
  • 136,868
  • 559,175
  • 87,729
  • 22,431
  • 1,817
  • خرداد ۲۸, ۱۳۹۸

اشعار شب ششم محرم- قاسم ابن الحسن


علی اکبر لطیفیان

خوب است هرعاشق قرنی داشته باشد
دردست عقیق یمنی داشته باشد
گرمیل به قربان شدنی داشته باشد
بد نیست که معشوق  « لن » ی داشته باشد

این جذبه عشق است که رد کردمت اینجا
ورنه پی چشمم نمی آوردمت اینجا

توفرق نداری به خدا با پسرخویش
اینگونه عمو را مکشان پشت سرخویش
خوب است نقابی بزنی برقمرخویش
تا قوم زمینت نزند با نظرخویش

آخرتوشبیه حسنی،حرزبیانداز
تویوسف صحرای منی،حرزبیانداز

ماه از روی چون ماه تو وامانده دهانش
زلف توپریشان شد و دادند تکانش
حق دارد عمو این همه باشد نگرانش
این ازرق شامی وتمام پسرانش

کوچکترازآنند به جنگ توبیایند
گرجنگ بیایند به چنگ تومیایند

زن ها چقدرموی پریشان توکردند
ازبس که دعا برتو و بر جان توکردند
وقتی که نظربرقد طوفان توکردند…
وقتی که نگه برتو و میدان توکردند


گفتند:نبردش چه نبردی است!ماشالله
این طفل حسن زاده چه مردی است!ماشالله

بالای فرس بودی و بانگ جرس افتاد
بانگ جرس افتاد و به رویت فرس افتاد
ازهرطرفی بال وپرت درقفس افتاد
سینه ت که صدا کرد،عمو از نفس افتاد

اززندگی ات ،آه، تو را سیرنکرده؟
چیزی وسط سینه ی تو گیرنکرده؟

میل تو به شوق آمد وضرب المثلت کرد
آئینه جنگیدن مرد جملت کرد
آنقدرعسل گفتی و مثل عسلت کرد
با زحمت بسیار عمویت بغلت کرد

ازبسکه عدو سنگ به ظرف عسلت زد
اندام تودربین عسل ریخت کش آمد

دور و برت آنقدرشلوغ است که جانیست
خوبی ضریح تو به این است جدانیست
برگیسوی توخون جبین است،حنا نیست
نه …بردن این پیکرتوکارعبا نیست

بایدکه کفنپوش بلندت بنمایم
آغوش به آغوش بلندت بنمایم

یک لحظه تو پاشو بنشین…جان برادر
آخرچه کنم ماه جبین …جان برادر؟
تا پامکشی روی زمین…جان برادر
ازکاکل تومانده همین؟…جان برادر

جسم توزمین است .عمومی رودازدست
تومی روی ازدست ،عمومی رودازدست

علی اکبر لطیفیان

زره اندازه نشد پس کفنش را دادند
کم ترین سهمیه از سهم تنش را دادند

قاسم انگار در آن لحظه”اناالهو”شده بود
سر این “او”شدنش بود “من”ش را دادند

بی جهت نیست تماما بغلش کرده حسین
بعد ده سال دوباره حسنش را دادند

تا که حرز حسنی همره قاسم باشد
عمه ها تکه ای از پیرهنش را دادند

داشت مجذوب کلیم اللهی خود می شد
سنگ ها نیز جواب سخنش را دادند

داشت با ریختنش پای عمو کم شد
چقدر خوب زکات بدنش را دادند

گفت یعقوب :تن یوسف من را بدهید
گفت یعقوب :ولی پیرهنش را دادند

قاسم نعمتی

ای حسن زاده حسن در حسنت می بینم
روح توحید میان سخنت می بینم

روی لب های تو با نیزه نوشتند حسن
خط کوفی به عقیق یمنت می بینم

گفته بودم که بپوشان سر گیسویت را
که به هم ریخته زلف شکنت می بینم

پدری کرده ام بوسه ز تو حق من است
اثر نعل به روی دهنت می بینم

پسرم ، یوسف نجمه چه سرت آوردند
پنجه ی گرگ بر این پیرهنت می بینم

ماندم از اسب چگونه به زمین افتادی
جای نیزه ز دو سو بر بدنت می بینم

قدری آرام بگیری ، بغلت می گیرم
این چه وضعیست که بر حال تنت می بینم

هر چه بالا بکشم سینه ی تو بر سینه
باز بر خاک بیابان بدنت می بینم

محسن مهدوی

ما را برای کسب شهادت دعا کنید
این کار را برای رضای خدا کنید

مانند مجتبی پدرم غصه می خورم
گر که مرا به  واژۀ صبر آشنا کنید

بابای من که کرببلا نیست پس شما
فکری به حال این پسر مجتبی کنید

دل نازکم، چه کار کنم!؟ ارث برده ام
با قاسم امام حسن خوب تا کنید

جای زره برای تنم جان فاطمه
لطفی کنید یک کفنی دست و پا کنید

جا مانده ام ز اکبر لیلا، چه می شود!؟
ای تیغ های تشنه مرا هم صدا کنید

من آمدم که در عوض جنگ نهروان
بغض گلو گرفته یتان را رها کنید

دارم به آرزوی دلم می رسم، چه خوب!
در راه عشق زود سرم را جدا کنید

زهرا بشری موحد

این بار طوفانی به سوی دشت، عازم بود
سهم حسن از کربلا، غوغای قاسم بود

عطر مدینه لا به لای گیسوانش داشت
از بچه های کوچه های آل هاشم بود

از روز تشییع پدر تا کربلا بارید
باران تیر عشق یک ریز و مداوم بود

پیراهن اش غارت شد اما این که چیزی نیست
وقتی که انگشت عمو هم از غنائم بود

سر را جدا کردند اما عمه می پرسید
آیا برای بردن سر، نیزه لازم بود؟

زینب که روی نیزه هفتاد و دو سر دیده است
در کودکی تشییع مفقود الاثر دیده است…

باسر حوتی

ید موسی و مسیحائی عیسی دارد
نفس تیغ کفش معجز احیاء دارد

حسنی زاده ولی ابن حسینش گویند
این حسینی حسنی رزم تماشا دارد

ضربه ای می زند و هیمنه ها می شکند
” قاسم” بن الحسن اسمی که مسمی دارد

این پسر آینه حُسن حسن بود و شکست
پس حَسن در همهٔ کرب و بلا جا دارد

عسل سرخ ز کنج لب او می ریزد
لعل شیرین و لب و شور معما دارد

تاک بود و به مصاف تبر و داس که رفت
سرو برگشت، قدی هم قد آقا دارد

صورت و سینه تو…، پهلو و بازوی علی…
چه قـَـدَر کرب و بلا حضرت زهرا دارد