
حضرت عشق سرِ دار سلامی دارم
از لبِ زخمِ ترک خورده پیامی دارم
خیلِ بیعت شکنان نوکرِ بی اجر شدند
همه با وعده ی یک کیسه ی جو زجر شدند
چند سالی است در این شهر وفا مُرده نیا
زخم این نیزه پرستان به تنم خورده نیا
از علی دیر زمانی است دلی پُر دارند
این چه شهری است همه حسرتِ چادر دارند
پیشۀ تازۀ این طایفه آهنگری است
قول دادند که سوغاتیشان روسری است
باغِ سبزی که نوشتند فقط نی زار است
سرِ من راهیِ شام و بدنم بر دار است
تا به خارج شدن از دینِ تو فتوا دادند
سنگ دل ها همه بر کُشتنِ تو پا دادند
شاعر : علیرضا شریف
به زیر تیغم و این آخرین سلام من است
سلام من به حسینی که او امام من است
سلام من به مرادم به سیدالشهداء
که مقتدای من و شاهد قیام من است
چگونه صبر کنم در غیاب حضرت تو
که بی حضور تو این زندگی حرام من است
اگرچه دورم از آن آستان، دلم با توست
که ذکر خیر تو کار علی الدّوام من است
اگر چه خون به دلم کرده اند شکر خدا
که در طریق وفا استوار گام من است
غروبم از غم غربت اگر چه لبریز است
خوشم که عطر وصال تو در مشام من است
مرا به مژده دیدار تو امیدی نیست
غم جدائی تو همدم مدام من است
مگر که شهد شهادت به جام من ریزند
که در فراق تو چندی است تلخ کام من است
به راه عشق نخستین فدایی تو منم
سفیر خاص توام این صدای عام من است
وجود پاک تو را چشم زخم تا نرسد
دعا به حضرت تو کار صبح و شام من است
مباش راهی کوفه به شوق دعوت خلق
در آخرین نفس این آخرین پیام من است
خوشم که بر سر عشقت سرم رود بر باد
سر بریده ی من پرچم قیام من است
شفق